
عاشقانه های حلق آویز بقلم شهروز براری صیقلانی#
عاشقانه های حلق آویز بقلم شهروز براری صیقلانی#
مهسا امینی و عامل شورش در غذا و تبدیل مراسم خواستگاری به عزا
... ماریان / علی سورنا / موزیک رپ / کلیک کنید 👉♥️
ترنسفورد دیجی کتی هیت ، موزیک ریمیکس 👉
دانلود موزیک امید جهان لینک کوتاه کلیک کنید 👉
آهنگ شاهرخ قدیمی لینک مستقیم کلیک کنید👉
👈علی زند وکیلی موسیقی لینک مستقیم کلیک کنید
👈 لینک موزیک شاد امیدجهان / کلیک کنید
مشاهدات میدانی در سطح تهران
Klik konid
طبق معمول خوای های پریشان دیدم .
(خدا خودش رحم کنه . برای اینکه پلیس فتا بهم برچسب نشر اکاذیب و اشاعه خرافه پرستی نزنه ناچارم خوابم رو با گوشه و کنایه بنویسم. ولی کد های مشخصی دادم تا هرکسی راحت متوجه بشه . خواب رئیس جماهیر مریخ رو دیدم با ششصد کلاس تحصیلات و گرسنه ی نهار . خواب سرزمینی که همه آذری زبان بودن. خواب بزغاله طلایی و ده فرمان موسی . خواب رئیس ارشاد گیلان و آقای طوسی و قهوه ای ، با کمی طنز ، و سپس کوهستان سبز ، آسمان صاف ، بالگرد وارونه . حاج آقای فربه همچون گیلاس آویزان از سرشاخه درخت ، امیر همراه عبدالله . تعداد دیگری که در خواب نمیتوانستم بشناسم. بوته شمشاد ها ، خاخام ها ، دوره چهارساله نیمه کاره و ناقص الزمان ، صندوق های سوراخ مکعب مستطیل های شکافدار و برگه های سفید ، و یک شخص که از آن بیرون می امد ولی من تاکنون ندیده بودمش نمیشناختم. لات منش بود . داش آقا داش آکل، رک ، و اصلاح دوست )
شرح خواب پریشانم :
ابتدای امر بچه های وارث موسی رو دیدم ، یه خاخام جلوی اونها ایستاده بودن ، توی سرزمین آذری تبارها مهمان بودن ، خاخام کتاب عهد عتیق در دست داشت ، رهبرشان دستوری صادر کرد ، همگی به سرعت پنهان شدند پشت شمشاد ها . مجسمه بزغاله از جنس طلا اما آن میان نمایان بود . موسی غایب بود . ده فرمان را برای دریافت مجوز فیپا به ارشاد اسلامی برده بود و گمان کردم در عالم خواب که بی شک باید با رئیس ارشاد اسلامی گیلان مواجه شود ، یعنی رضا ثقفی ، با آن پرونده های باز تجاوز و لباط ، شاید تقدیر سمت طوسی برود و موسی بازگردد با قدم های گشاده از فراز کوه به پایین . نمیدانم. تا ببینیم چه خواهد شد... صدای بالگرد بزرگی ، سکوت افکارم را نحکش کرد ، مردی با عبا و عمامه سیاه قدی بلند از آن بیرون آمد و پرسید : شماها نهار خوردید؟
سپس مجدد سوار شد و میگفت قرار است برود در کاخ کرملین و نماز بخواند . او خودش نمی دانست چرا به آنجا آمده، اما برای خالی نبودن عریضه ، مجدد برای مرتبه دوم ، آغاز به کار یک سد آبی را افتتاح نمود . و حین بازگشت و درون هلیکوپتر، اتفاقی، حادثه ای ، اختلالی ، انفجاری رخ داد آسمان مه آلود نبود اما بر فراز آسمان، قله از جنس کوه بود .
نویسنده : شهروز براری صیقلانی تاریخ : پنج فروردین ۱۴۰۳
خاطرات یک کالبد فروش
سه روايت حقیقی و یک نکته مشابه و عجیب در هر سه.
واقعا ماجرا چیست؟ دلیل علت معلول و محرک و انگیزه چنین لبخند و خنده ای در سکانس آخر زندگی چیست؟ به هر حال روح شان شاد یادشان گرامی. به ادامه مطلب کلیک کنید

![]()
" style="float:right" />
محتوای ادبیات داستانی⭕