وبلاگ برتر در فضای بلاگفا پارسی ⭕shin.blogfa.com⭕ وبلاگ ادبیات داستانی دو دهه فعالیت

Up | Down | Top | Bottom ⭕❌⭕ دنبال کننده M5± ⭕❌⭕ ماموریت زمینی
شهروز براری صیقلانی | 

از ماموریت قبلی فارغ شده بودم و سمت او بازگشته بودم که دستوری جدید رسید، مجدد عازم باید شوم. ماموریتی جدید در سرزمینی جدید . تجارب بسیاری طی ماموریت های پیشین آموخته ام و حین عزیمت به ماموریت جدید از چشمه ای با آب زلال عبور میکردم و احساس عطش سبب شد تا از آب چشمه بنوشم و آنگاه نجوایی خاموش درون دلم زمزمه کنان گفت : این چشمه ی فراموشی بود . نباید از آب آن بنوشی. چون مجدد به مرحله ی پیش و رده ی قبل باز خواهی گشت و ناچار میشوی تا در نقشی جدید تمام مراحل را بگذرانی . اینگونه درجا خواهی زد و پیشرفت نخواهی کرد . ...

مکثی کردم. به معنا و مفهوم این جملات اندیشیدم ولی چیزی یادم نیامد ‌ . هیچ نمیفهمم که چه می‌گوید. بی اعتنایی بهترین اقدامی است که انجام خواهم داد و به مسیرم ادامه می‌دهم.

تن پوش جدیدی برایم فراهم کردند و طبق معمول گفتند که چندین ماه باید انتظار بمانم تا آماده شود و من وارد صحنه شوم و نقش جدیدی بر عهده بگیرم. خب هدف از این ماموریت چیست؟ خودم هم نمیدانم . خب لابد بزودی برایم روشن خواهد شد . بی انکه خودنمایی کنم سر و گوشی آب دادم . زوج جوانی را دیدم ، زن میگفت که قصد دارد سقط کند ولی شوهرش که معدنچی بود مانع این کار شد و گفت : شاید اینبار پسر باشه ....

چند ماه گذشت . ....

ماه ها در اتنظار ماندم و فقط صدای تپش های قلبی پر نوسان به گوشم میرسید ان میان . چشمانم را اسوده بسته بودم و در رویای شیرین ، لحظه شماری میکردم ، خب این سفری متفاوت و جدید بود ، دستور از سوی رییس و مافوق امده بود ‌ . آری من نیز مطیع دستورات بالا بودم .

در نیمه ی راه زمزمه هایی میشنیدم مبنی بر لغو این سفر ، گویی در سمت دیگر ماجرا نیز آن زن جوان و باردار قصد سقط جنین داشت ، نمیدانم چرا انان برایم حائز اهمیت هستند ، این درحالی است که چیز زیادی از انان نمیدانم ، تنها تا این حد مطلع هستم که آن مرد معدنی مسئولیت خطیر دیگری نیز دارد و قرار است طی ماموریت از من حمایت و سرپرستی و نظارت و راهنماگرم باشد . هیچ معلوم نیست که اینجا چخبر است که یک شخص ناچار است این همه مسولیت بپذیرد و هم معدنچی باشد و هم اینکه کلی تعهدات دیگر نیز داشته باشد ، خب امیدوارم فرزندشان سالم بدنیا بیاید . نمیدانم که چرا نسبت به همسر باردارش احساسی ناخوشایند دارم . شاید چون پی در پی حرف از سقط جنین میزد . آخرش هم که موفق نشد. ولی هرچه بود زیر سر صدای ان مرد مهربان بود که او را قانع کرد . امیدوارم وقتی ماموریت من آغاز شد او خللی به امورات وارد نکند . و بگذارد این سفر نیز به مقصد و مقصود برسد . شاید که اینبار با دفعه قبل فرق داشته باشد . ...

من حتی نمیدانم شرح وظایفم در این سفر چیست ... فقط عازم شده ام. انهم به اجبار و تشخیص مقامات بالا .

خب منم که مطیع دستورات بالا هستم . پس سر موقع خودم را رساندم و اکنون نیز پس از مسیری طولانی به زمان موعود نزدیک شده . گویی که وقت پیاده شدن است و اولین حضور در ماموریت جدید و ناشناخته ام ....
التهابی شکل گرفت ، ، هیجان و شور و شوق بود یا که درد و رنج ... نمیدانم ...
لحظه ای از حال و هوش رفتم یا که شاید هم خوابم برده بود ... هیچ نمیدانم . ولی سنگینی انگشتان کسی را بروی مچ پایم احساس نمودم ، ضربه ای خورد به پشتم . و من چشمانم را گشودم ... نور بود و نور ... بی علت هوار کشیدم و اعتراض کردم ... خواستم چیزی بگویم ولی گویی زبان مرا نمیفهمند ... خب باید طی مدت حضورم در این ماموریت زبان شان را یاد بگیرم و ارتباط بهتری با انان برقرار کنم .... در همین حین نجوای خاموشی در دلم میگفت : کجای کاری؟.. زهی خیال خام.... ارتباط گرم و صمیمی با این موجودات دوپا ؟... هنوز اول راهی . هیچ نمی دانی که به چه ماموریتی اوردنت ...
لحظه ای اشوب شد تمام احوالم ، کمی ترسیده ام ، ولی نجوای بیصدا و خاموش مرا آرام کرد و دلگرمی داد و گفت ؛ اروم باش ، بس کن. نترس . خودم پیشت هستم . مراقبتم . نگران نباش . ببین الان که تازه وارد شدیم و خلوته . ولی هیچ تضمینی نیست که وسط های مسیر و میان هزار و یک پیچ و خم ماموریت اونقدر سرت شلوغ بشه که منو گم کنی . و صدای خاموش و نجوای منو نشنوی میان همهمه و ازدحام . پس سعی کن ارتباط خودتو باهام حفظ کنی و منو از یاد نبری . یادت نره که برای چه امر خطیر و مهمی اومدی به اینجا . نکنه یهو وارد کوچه ی غلط و اشتباه بشی ... نکنه اسیر و پابند حواشی بشی و از کلیات غافل بمونی . ببین اینجا هزار و یک شیوه و ترفند جلوی راهت میزارن تا توجهت رو جلب کنند و از اصل ماجرا غافل بشی ، ببین خیلی های دیگر هم مثل تو به این ماموریت اعزام شدند و هرگز به مقصد نرسیدن و از دستشون دادیم و من تک و تنها با شرمندگی و خجالت برگشتم سمت او...
در این لحظه کمی مکث کردم و با تعجب پرسیدم که :
یعنی چی که میگی بازگشتی سمت او؟.... منظورت چیه؟.. سمت کی؟...
در این لحظه هرچه بیشتر و عمیق تر سراپا گوش شدم ولی جوابی نشنیدم . در عوض میان جمعیت و رهگذران شنیدم که کسی به دیگری تسلیت میگفت و گویا عزیزانش فوت شده بودند و او عزادار بود و فرد رهگذر به کسی میگفت که بازگشت همه بسوی اوست....
ولی اینها چی میگن ؟.. بسوی کی؟... اون دیگه کیه ؟...
چند قدمی پیش رفتم و مدتی سپری شد . زبان شان ساده تر از این حرفها بود . ولی من در تکلم کمی لوکنت داشتم . ابتدای امر از کلمات ساده شروع کردم . بابا ، ماما ، آب ، بوف ، آخ ، پیشی، نونو ، دادا ، کلمات ساده ای بودند که همان اغاز یاد گرفتم ، البته حضور در این مکان جدید و شاید هم مسیر طولانی و انتظار سبب شد تا قدم های نخست کمی برایم سخت باشد . ولی سریع عادت کردم و پیش رفتم ، نظاره کردم. کلی سوال و پرسش و چیستی و چرایی برایم پیش امد . و هرمرتبه که در طی روزمره ام دچار خطب و خطایی میشدم سر شبی و پیش از خوابیدن به سراغم میامد و با نجوای بیصدایش شروع میکرد به سرزنش و گوشزد نمودن نکات مختلف ‌
پی بردم که او بی شک تمام طول روز تعقیبم میکند زیرا از تک تک موارد اطلاع داشت . در نقش وجدان شده بود برایم . ولی خب من تلاش میکردم که روز بعد مرتکب اشتباهات پیشین نشوم . پیش میرفتم . و پیش میرفتم . همچنان نمیدانم که ماموریت من چیست ‌ . برخی را میدیدم و در میان صحبت هایشان حرفهای جالبی میزدند ، گویی انان نیز مانند من عازم ماموریت شده بودند و در نیمه ی مسیر شان بودند . خب تلاش کردم برخی از نکات را از انان یاد بگیرم ‌ . تا مبادا ضرر کنم‌ چون اینجا هرکسی به فکر منافع خودش است و هزار و یک فریب وجود دارد ‌ . خطرها کم نبودند ‌ . اشک ها و لبخند ها ....
به نیمه ی راه رسیدم و پی بردم که نه راه پس دارم و نه راه پیش . گویی عازم سفری شده ام که اخرش به بلاتکلیفی ها ختم خواهد شد . خب از جایی که ایستاده بودم به منظره ی روبرو خیره ماندم
در نگاه اول انگار با تصویری آخر الزمانی مواجه شده باشم ، با کمی دقت بیشتر به هرج و مرج جمعیت و هیاهوی
بی سبب تصور کردم که روز قیامت رسیده و یا محشر کبری شده . ناگه شکی به دلم زد ، گویی رو در روی کابوسی دهشتناک ایستاده ام . ولی ...
نجوای بیصدایی میگفت که : چیه؟ جا زدی؟ میخوای نیمه کاره رها کنی و برگردی سمت او ؟...
سپس مرا هول میدهد و میگوید بفرما داخل . خوش میگذره ‌ .... اینجا شهربازی هستش . ولی یه شهربازی متفاوت ....
ورود به این شهربازی به اختیار خودمان است ولی بازگشت از ان به دست ایزد منان ‌
دریغ از ایمنی . دریغ از اسایش و اسودگی ، هر قدم یک بازی . هر قدم هزار حیله و نیرنگ، شعبده ها در انتظار ، قمارها در خفا ، رهبری ان میان تن کرده یک ابا و عمعمهه و بپا دارد یک نعلین .
جمعه به جمعه کسی را میفرستد به نقاط مختلف و بعد از عبادت به زبانی غریبه ، چند خطبه حرفهای عجیب میزنند . و جمعیت نیز سراپا گوش میشوند . خب واقعا در عجب هستم که اینان چرا راجع به مشکلات رایج و سختی های مسیر چیزی نمیگویند و فقط وعده ی سر خرمن میدهند . یکی از انان مدعی بود که اگر یک پنجم از دارایی هایم را به او ببخشم و اعمالی مانند خمس و زکات را انجام دهم و هر روز چند مرتبه از خدای انان یعنی الله تشکر و قدردانی کنم به امنیت و ارامش به مقصد و مقصود خواهم رسید . اینان حتی در هر محله یک خانه بزرگ ساخته و انرا به اسم خدایشان سند زده و به زبان خودشان مسجد نامیده اند . از دست برقضا یک شب از شب های سرد و سخت زمستان وقتی که برف همه جا را سفید پوش کرده بود به زیر سایبان ورودی انجا پناه بردم تا بلکه زیر بارش برف نمانم . ولی انان اعتراض کردند و گفتند که نمی توانم از دامنه ی سایبان خانه ی خدایشان در ان محله استفاده کنم .
یا اینکه انان هر از گاهی راهی سفری دور و دراز میشوند و هفت مرتبه دور یک سنگ بزرگ قدم میزنند و سپس بسمت مکانی خاص چند سنگریزه پرت میکنند و سپس اسمشان نسبت به اسم قبل کمی طولانی تر میشود . زیرا از ان پس انان را با القابی همانند حاج اقا یا حاج خانم خطاب میکنند ‌ . . . . .
انان دور خانه ای چهار دیواری و بدون پنجره طواف میکنند و باور دارند که انجا خانه ی آقا یا خانم الله است ‌.
و من از زبان خودشان شنیدم و حتی درون اسناد و کتب شان خواندم که در زمان های دور انجا بت خانه بوده و مجسمه هایی را پرستش میکردند و شخصی به اسم ابی یا ابراهیم رفت و انان را شکست . و خب ان زمان الله نام یکی از ان بت ها بوده ‌ . خب من نمی توانم بفهمم که چرا اینان میروند و درون مرقد افرادی که فوت شده اند و در قید حیات نیستند پول می ریزند . و زری انان را میبوسند . من غرق در چیستی و چرایی ها بودم که ناگهان ...... ادامه دارد ...
که ناگهان روزی به خودم آمدم و فهمیدم که تحصیل در این ماموریت اجباری است و هرچند که من پیشاپیش خواندن و نوشتن را فرا گرفته بودم . خلاصه هر ترتیبی که بود همراه با افراد هم رتبه و هم سن و سالی که در ماموریت های جداگانه ای عازم این سفر بودند راهیه ساختمانی خاص شدم . و آنجا مراحل یک به یک طی شد و مدت پنج فصل بهار را سرگرم یادگیری بودم . و هر از چند گاهی از خویشتن خویش می‌پرسیدم؛ براستی من برای چه ماموریتی عازم اینجا شده ام ؟ ماموریت من چیست؟ چرا پس هیچ دستوری به من ابلاغ نکردند و من کاملا بی مقصد و بی مقصود مشغول سپری کردن مراحلی هستم که هیچ نمی دانم چه سودی خواهد داشت برایم . گویی که من نیز یکی از اهالی و ساکنین بومی این سرزمین ها شده باشم ، دغدغه هایم همانند انان شده باشد و معیار و مبناهای من همانند دیگران تغییر کرده باشد .
مدتی گذشت و گویی انچنان درگیر روزمرگی ها شده بودم که از یادم رفته بود محض دلیلی و علتی عازم این ماموریت الهی و آزمون الهی شده ام ، من مدتی بود که غافل از نجوای خاموش درونم بودم و تمرکز خودم را بروی در امان ماندن از آسیب ها گذاشته ام . پنج بهار آمد و رفت و گفتند که باید به ساختمان دیگری بروی برای یادگیری علوم مختلف .
و من وارد بهترین ساختمان شدم . کمی دور بود و من هر روز مسافت زیادی را می پیمودم . و این مسافت آنقدر طولانی بود که بمرور آموخته بودم سرگرمی جدیدی برای خودم دستو پا کنم بلکه سختیه راه کمتر شود . سرگرمی من صحبت با نجوای درونم بود . در سکوت با او صحبت می‌کردم. و او نیز گاهی جواب میداد . و من کاشف بعمل آورده بودم که این روزها نوع ارتباط من با او تغییر کرده . زیرا او فقط در مواقع خطر و یا وقوع حوادث پیشاپیش به کمکم می امد . بی صدا و بی کلام مرا از وقوع حوادث باخبر میکرد . من دقیق نمی دانستم که چه خطری در کمین است ولی از آنجایی که او را سراسیمه و آشوب زده میدیدم و حس میکردم ، ناگزیر پی میبردم که باز در کمینگه حادثه ای قدم گذارده ام و پیش بسوی رویداد تلخی عازم هستم . تمام تلاشم را میکردم ولی راه گریزی نبود و می بایست مبتلای آن حادثه میشدم . اما هربار او تمام تلاشش را میکرد و تمام وجودم را مملو از حس اضطراب و استرس می‌نمود تا آنجایی که به خودم میگفتم ؛ دلم شور افتاده ، احتمالا اتفاق تلخی قراره رخ بده .....

خب البته کمک هایی که او به من می رساند یکی دوتا نبودند .
بلکه او در مواقع حساس و مهم و سرنوشت ساز سر میرسید و گویی در سر بزنگاه حاضر میشد و با نجوایی بیصدا و خاموش مرا بسمت امنیت هدایت میکرد .
یا حتی در آزمون های آن سالها به من امداد غیبی می رساند .
ولی با وجود تمام این خوبی ها باز به سوال بی جوابم هیچ پاسخی نمیداد . درحالی‌که من ایمان داشتم او می داند که ما برای انجام چه امر مهمی راهی این سرزمین سنگی شده ایم . ولی هیچ پاسخ مشخصی در کار نبود ‌

یکبار از استاد بزرگی پرسیدم :
استاد سلام ‌ هدف از این آفرینش چیست ؟ ما برای چه کاری به اینجا آمده ایم ؟ دلیل از این فرصت ناب زندگانی چیست ؟...
و او پاسخ داد ؛ تعالی .

از شخص دیگری جویا شدم :
او می‌گفت که ما برای قبولی در آزمون نهایی به اینجا آمده ایم . برای کامل شدن . برای رسیدن به تعالی و عبور از مرحله

خب به تاریخ و تقویم این سرزمین سنگی چیزی در حدود ۱۳ فصل بهار می‌گذشت که ماموریت من آغاز شده بود . و من مکان دنج و عجیبی را در حاشیه شهر پیدا کردم . ساکت بود . ردیف به ردیف سنگ های یادبود و مزار افرادی که زمانی عازم ماموریت زمینی شده و فصل های بسیاری گذرانده و سپس به علتی به پایان سفر خودشان رسیدند و نیمه ای از انان را در اینجا دفن نمودند .
روی سنگ های قبر را می خواندم و اسامی را یک به یک زیر لب مرور میکردم . ولی آنقدر کم تجربه بودم که ابتدا تصور کردم نام کوچک همگی انان " شادروان" است . زیرا تمامی نوشته های بروی سنگ مزار با کلمه و اسم "شادروان" آغاز میشد .
تاریخ آغاز ماموریت زمینی و سپس عروج آسمانی انان قید شده بود . عکسی هم از انان موجود بود . از خودم پرسیدم که اگر ماموریت من به پایان برسد بی شک مرا در همین اطراف قبر خواهند کرد
همین حین نجوای بی صدایی پاسخ داد : نه_ تا آن زمان این قبرستان دیگر جای خالی نخواهد داشت . احتمالا تن پوش امانتی و نسیه و زمینی مان را جای دیگری به خاک خواهند سپرد . سپس ما به سوی او خواهیم رفت ..... بازگشت همه بسوی اوست ....

همین لحظه پیرمرد گدایی با یک عصای چوبی آمد و لنگ لنگان از برابرم گذشت و زیر لب گفت : از خاکیم و بر خاک
عاقبت خاک گل کوزه گرانیم ما ...

همان ایام بود و من در عبور از کوچه پس کوچه های گره خورده ی شهر بسوی ساختمان مدرسه ی جدید سرگرم اندیشیدن بودم که ناگهان ......


سرگرم اندیشیدن بودم که ناگهان به دلم آشوبی افتاد ...
نگاهم به سنگ فرش بود و شهر زیر قدم هایم می‌گذشت و غرق اندیشه بودم که ناگهان ....
در نبش کوچه ی آشتی کنان تنه به تنه ی یک رهگذر خوردم و هر کدام بسمتی‌ افتادیم . من پی بردم که او دانش آموزی است عجول و همسن و سال خودم و دفترش را از روی زمین برداشتم و به دستش دادم که ناگهان چشم در چشمان او ، گیر کرد نگاهم خیره به نگاهه او ....
اوه خدای من . من این نگاه را میشناسم . من جایی در حدود چند زندگی و چند ماموریت قبل تر او را می‌شناختم. بی شک

البته خودش را که نه . یعنی من این جسم زمینی که دختری نوجوان است را اولین بار است میبینم . ولی نجوای پشت نگاهش را دیر زمانی ست که میشناسم . آری ما همدیگر را می‌شناسیم.... چه خوب که او را پیدا کردم ...
در همین افکار بودم و زول زده بودم به چشمانش و دهانم از تعجب باز مانده بود که او ابتدای امر لب به سخن گشود و پرسید :
من تو رو میشناسم ... ولی یادم نمیاد از کجا و چرا و چطور .... ما همدیگر رو می‌شناسیم درست میگم نه؟...


و من با تکان دادن سر به او گفتم آری ...

و او در جواب گفت :
کله ات سه کیلوگرم وزن داره و برای جواب دادن سرت رو تکون میدی ، خب اخه نابغه جان زبانت فقط ۳ گرم وزن داره چرا از زبانت استفاده نمیکنی ؟...

او راست می‌گفت. ولی واقعا زبانم بند آمده بود .
دفترش را به او دادم و او رفت سمت مدرسه ی دخترانه ... چند قدم جلوتر ایستاد مجدد نگاهی به من دوخت و بفکر فرو رفت ....

ما همدیگر را می‌شناختیم. ولی از کجا و چرا؟؟؟....
هیچ نمیدانم....
مدتی گذشت و.....

مدتی گذشت و شرایط من کاملا تغییر کرد . دیگر شبانه روز اسیر نجوای روح درونم بودم . او لحظه ای خاموش نمی ماند و یکسره حرف میزد . او مرا مجاب به انجام اموری عجیب و جدید کرده بود . دیگر تنها هدف و مقصد و مقصودم تغییر کرده بود . هر صبح زودتر میرسیدم به نبش کوچه ی آشتی کنان . تا او را یک نظر و رهگذر وار ببینم. البته در حد یک نگاه چشم در چشم ساده برایم کافی بود . انقدر سیراب میشدم از حس آرامش که دیگر مجالی برای سلام گفتن نبود .
گاهی نجوای روح درونم انچنان لجباز میشد که حتی مرا روز جمعه نیز به سر آن کوچه می کشاند . درحالی‌که من میدانستم محال است او را ببینیم . زیرا جمعه ها مدارس تعطیل بودند .
مدتی به این منوال گذشت . و یک سال و نیم این ماجرا ادامه داشت و گاه نیمه شب مرا بیدار میکرد و استرس و آشوب بپا میکرد گویی که توقع داشت نیمه شب لباس تن کنم و بروم سر کوچه آشتی کنان چشم انتظارش بمانم . ...
هر چه بیشتر می‌گذشت رفتارم خالی از منطق میشد ‌ زیرا پیرو نجوای روح درونم بودم . او سراپا احساس بود . او خالی از منطق و عقل سلیم بود . و من نیز فرمان زندگی ام را دست او داده بودم ...‌
آن روز موعود فرا رسید و یکبار حین عبور از کنار او ....
اتفاقی جدید رخ داد که دنیایم را غرق شوک کرد و مرا چنان بر آشفت که دیگر خودم نبودم و گویی در دره ای از ناباوری ها سقوط کرده بودم ...
انروز حین عبور از او بودم که ناگهان...
ورق برگشت و او بی انکه سلامی گفته باشد از من پرسید ؛
یادم نیومد که کجا دیدمت و چرا چشمات رو میشناسم . تو چطور تو منو میشناسی؟
و من بی انکه بدانم چرا سرم را به معنای منفی و نه تکان دادم...
و او اخم کرد و گفت

انروز حین عبور از او بودم که ناگهان...
ورق برگشت و او بی انکه سلامی گفته باشد از من پرسید ؛
یادم نیومد که کجا دیدمت و چرا چشمات رو میشناسم . تو چطور تو منو میشناسی؟
و من بی انکه بدانم چرا سرم را به معنای منفی و نه تکان دادم...
و او اخم کرد و گفت ببین نکنه که زبون نداری ؟
من با لوکنت جواب دادم : آره .... زبونم رو موش خورده ... من لالم . درست حدس زدی ....

اون لبخندی زد و من دنیام لحظه ای از حرکت ایستاد ، زمان منجمد شد ،

گربه ی ابلق نشسته بروی دیوار حین جهش بروی سقف ژیان در بلاتکلیفی و میان زمین و اسمان معلق ماند

، برگ زرد افتاده از شاخسار حین سقوط سمت زمین ، در باورم بی حرکت ماند

‌ . قطره ی چکیده از ناودان پیش از رسیدن به زمین بی حرکت شد

، من خیره به چشمان او مات و مبهوت ماندم

آری من او را میشناسم ،

ولی از کجا و چطور؟

گویی قسمتی از حافظه ام را ربوده باشند ، هرچه تلاش میکنم ولی چیزی به یاد نمیاورم ، ......

صدای تپش های قلبم را ،، صدای تپش های قلبش را ،، صدای خاموش روح درونم را ، به وضوح میشنوم

.... اشکی لبریز میشود بی اختیار از چشمانم .

و این قطره اشک از روی گونه ام سُر خورده و مبتلا به جاذبه سمت سنگفرش سقوط کرد

و گویی سکوت و حالت ایستایی را برهم زده باشد به یکباره همه چیز بار دیگر به جریان و حرکت افتاد ، گویی زمان جاری شد ....

گربه ی ابلق بروی سقف ژیان فرود امد

، قطره ی باران از ناودان چکید ، برگ خشک ارام بر سنگفرش نشست

، و روزگار به روال سابق در امد

، دخترک با چشمانی نافذ و نگاهی گیرا خیره ماند به چشمانم و سپس گفت :
ببین تو خوشگلی ، من چطورم به نظرت ؟
او این سوال رو پیش کشید و من نیز بی انکه فکر کنم سریع و بی درنگ سرم را به مفهوم منفی و "نه" تکان دادم .
او لبخندی معنادار ماسیده شد بر چهره اش

، گویی یک دنیا شوق و شور اولیه در ان لحظه تبدیل به قندیل های یخ شد که از دلش آویزانند .....
او کمی چهره اش را کج کرد و با مکث ادامه داد :
خب لااقل صادقانه بود جوابی که دادی . ولی چقدر بی نزاکتی .....
من در این لحظه در پی جبران پاسخ دلسرد کننده ی لحظات پیش برامدم

، و لب به سخن گشودم و گفتم :
خب ببین شما خوشگل نیستی ، بلکه متفاوتی . چون خودتی و هیچ نقابی به چهره نداری ، خب سادگی خودت ، از هر نقابی زیباتره ‌ .
او نگاهی به مسیر و کوچه ی خلوت دوخت و سپس پرسید :

خب اگر من خوشگل نیستم پس چرا یک سال ازگار هر روزی دو نوبت صبح و ظهر زول میزنی به چشمام ؟...


من بی درنگ پاسخ دادم و گفتم ؛

چون میشناسم نگاهت رو . ولی یاد نمیارم از کجا و چطور و چرا !....

او با شعفی وصف ناشدنی گفت ؛
ایول ، میدونستم که تو هم منو میشناسی ، خب بزار راهنمایی ات کنم : ما همو توی یه رابطه ی دیگه و توی یه زندگی دیگه میشناختیم لابد .... میفهمی که چی میگم....

من هاج واج نگاهش میکردم و واقعا نمیفهمیدم که او چه میگوید ..... سرم را تکان دادم و اینبار به او فهماندم که نمی دانم از چه حرف میزند .....





چندی بعد.....

با خویشتن خویش درگیر بودم طبق معمول. سوار بر موج افکار بی مهابا به او فکر میکردم. دخترک با چشمان درشت و نافذ چه بی ادعا و شمرده قدم میدارد در مسیر مدرسه . گویی که تلاشی نامحسوس میکند تا هر گام خود را کمی بلند تر از حالت معمول بردارد ، کوله پشتی صورتی رنگش و بند کتانی همرنگش ، ان جای سوییچی کوچک اویزان مانده از زیپ کوله پشتی اش ، همه و همه مرسوم و رایجند ولی این میان طرز فکرش است که متفاوت است . پس این قدر تکرار نکن و نپرس از من که ؛ مگه این دختره چی داره ؟ اینکه هیچ زیبا هم نیست . ....
خب چون من با جسمانیتش کاری ندارم ، بلکه از لحاظ معنوی و روحی بهش وابسته ام......
در همین کشمکش های درونی بودم که خودروی کلانتری زیر پایم ترمز کرد . مامور پرسید:

اینجا چی کار میکنی پسرجون؟...


کمی به دور و ورم نگاه کردم. ظاهرا فقط من اینجا مقابل مدرسه ی دخترانه ایستاده ام و گمان کنم با من است. میروم جلو ....
جانم ؟ بفرمایید ؟.. چه امری داشتید؟....

مامور میخندد و میگوید :

ما چه امری داشتیم؟ شما خودت چه امری داری که اینجا توقف بیجا کردی ....

من بی انکه به درستی حرفم فکر کرده باشم گفتم : خب اخه امروز نیومده مدرسه ... نگرانم......
مامور با اخم پرسید ؛

کی؟ کی نیومده؟...

و من جواب دادم : خب اسمش رو که نمی دونم . یعنی نپرسیدم ازش . فقط هر روز از جلوم رد میشه و میره توی این مدرسه. ولی امروز غایب هستش . نیومده . اگر هم که فکر میکنید من دیر رسیدم و اون قبلش اومده و رد شده و رفته توی مدرسه دارید اشتباه میکنید . چون اون هفت و سی و پنج دقیقه از جلوی ساختمون بادی الله رد میشده همیشه . من از ساعت هفت طبق یکسال اخیر همونجا بودم. ولی نیومدش و رد نشد . باور کنید راست میگم .
مامور لبخند معناداری زد و سر تکون داد و عمیق بفکر فرو رفت .... سپس به همکارش گفت ؛
توی روزگاری که همه نقاب زدن و دروغ میگن ، این تنها کسیه که صادقانه جواب داد به سوالم ....
مامور پرسید ؛

اسمت چیه پسرجون؟

و من جواب دادم : شهروز . شهروز صیقلانی . یعنی براری صیقلانی .
مامور گفت : لابد بچه ی با پدر مادری هستی . چون
سبز ماندن در روزگار ویرانه ی ما ، یقینن ریشه می‌خواهد....

ان گفتگو به جملات متفاوتی ختم شد و همکارش ختم کلام کرده و با صدای بلند گفت ؛


حرکت کن. اینجا توقف نکن . میام پدرت رو در میارمااا‌.... بچه پر رو .....

کمی بعد در مسیر مدرسه به جملات عجیب اون مامور فکر میکردم . ....
معناش برام مهم نبود ، چون احتمالا قادر به درکش نبودم . در عوض به اینکه چقدر تفاوت داشت با همکارش توجه ام جلب شده بود .
برای اولین بار طی این ماموریت زمینی به درستی یا غلطی کارم فکر کردم. آیا من کاری خلاف قوانین انجام داده ام؟...

من یاد دارم که قول و قراری بود مرا ، و نمی بایست از قوانین سر پیچی میکردم.... ولی خب براستی چه شد که چنین شد.... چه دردی درون وجدانم احساس می‌کردم، از دست خودم شاکی بودم ، خودم را سرزنش میکردم ، گویی به من توهین شده بود . گویی خودم با صداقت بیش از حدی که بخرج داده ام ، موجبات توهین به خودم را فراهم کرده باشم ، .......

چندی بعد....

اما روزگارم دستخوش تغییری شگرف شد زمانی که ....

پایان قسمت اول ......


ادامه دارد ......

برچسبا :

شهروز براری

،

سفر روح

،

داستان نویسی

مشخصات📵
آموزش نویسندگی🔞 محتوای ادبیات داستانی⭕
داستان کوتاه ❌
داستان بلند⭕
رمان عاشقانه❌
داستانک ⭕
آموزش نویسندگی ❌
دلنوشته⭕
دلنویس ❌
عرصه ادبیات داستانی ⭕
آموزش داستان نویسی ❌
انشاء🔰
مسولیت مطالب داخل وبلاگ با نویسنده مطالب نیست بلکه با شخص شین براری هستش . ایشون پاسخگوی باید باشند . ✅
م.ت.پ❎
❌⭕❌بازدید امروز  700k±❌⭕❌
👇واژه مورد نظرتان را در کادر زیر بنویسید و جستجو کنید 👇
آموزش نویسندگی ✅ داستان کوتاه✅ تولید محتوا✅ ✔ بازدیدهای هفته اخیر 1859048بازدیدی⭕
💢وبلاگ شین پربازدیدترین وبلاگ💢
Up | Down | Top | Bottom

💥SHIN BRARi💥

B L O G F A . C O M